X
تبلیغات
وبلاگ دكتر محمد رضا بيگدلي ضیغمی - شاهنامه و سلطان محمود غزنوی

شاهنامه و سلطان محمود غزنوی

سلطان محمود با جامه قرمز

بنا به قول برخی از پژوهشگران و صاحب نظران و تذکره نویسان ، گویا فردوسی پس از آمدن به دربار سلطان محمود غزنوی و حتی بر حسب تمایل و تمنای شخصی او به نظم " شاهنامه " پرداخته است . این عقیده و نظریه نادرست و غیر منطبق با واقع است و با استناد به سروده های خود شاعر این مدعا رد می شود .

فردوسی تاریخ پایان " شاهنامه " را چنین بیان نموده است :

ز هجرت شده پنج هشتاد بار

که گفتم من این نامه ی شاهوار

پس بدین ترتیب شاعر در سال 400 هجری قمری از نظم " شاهنامه " فراغت حاصل نموده و از طرفی دیگر مدت به نظم کشیدن اثر را 35 سال ذکر کرده است .

سی و پنج سال از سرای سپنج

بسی رنج بردم به امید گنج

و هنگام سرودن بیت زیر هنوز کار سرودن " شاهنامه " به پایان نرسیده بود .

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

اگر از سال 400 هجری قمری 35 سال کم شود سال 365 به دست می آید و این سال درست 23 سال قبل از تاج گذاری و جلوس سلطان محمود غزنوی به تخت پادشاهی ایران است . و به طوری که می دانیم سلطان محمود در سال 388 هجری قمری به سلطنت رسیده است . پس فردوسی دقیقاً 23 سال قبل از تاج گذاری محمود شروع به سرودن " شاهنامه " کرده بود . هنگامی که سلطان محمود براریکه ی ایران جای گرفت ، فردوسی قسمت اعظم کار " شاهنامه " را به پایان برده بود .

انگیزه و محرک اصلی و اساسی فردوسی در به نظم کشیدن " شاهنامه " و آفریدن اثر بزرگ حماسی بی مانند نخست و در درجه ی یکم ناشی از حس میهن پرستی شدید ، احساسات و غرور ملی و میهنی بی نهایت اوست و از طرف دیگر ممد و مؤید این انگیزه را باید تشویق و ترغیب صمیمانه و خردمندانه ابومنصور بن محمد حاکم طوس و دیگر بزرگان قوم و کشور دانست .

دریغ و تأسف بسیار که مرگ نا به هنگام ابومنصور ، فردوسی را از حامی و پشتیبانی چنان بزرگ و بلند نظر محروم ساخت و مشوق واقعی و اصلی حکیم اتمام این بزرگ اثر جاودانه را ندید و چشم از جهان فروبست و همین مرگ نا به هنگام بود که فردوسی را برای ادامه ی کار ناگزیر به رفتن به دربار غزنوی ساخت . پس با رضایت سلان خان جانشین ابومنصور به سوی غزنین رهسپار گردید .

مشهور است که در هنگام ورود فردوسی به دربار محمود بیش از چهارصد شاعر در دربار پادشاه غزنوی گرد آمده بودند که در میان آنان هفت تن شاعر بلند پایه و استاد ممتاز سخن دیده می شد که عبارت بودند از : عنصری ، فرخی ، زینتی ، عسجدی ، ابوبکر اسکافی و ترمذی. بنا به روایتی گویا ملک الشعراء عنصری از آمدن فردوسی به دربار غزنوی خشنود نبوده ، حتی گفته اند هنگامی که فردوسی به قصد غزنین در حرکت بود عنصری با ارسال نامه و اشاعه ی اکادیب و ترهات شرایط پشیمانی او را از این سفر فراهم می کرد . لیکن شاهین بلند پرواز شعر و هنر و ادب فارسی در صدد پرواز به بلندای آسمان ادب ایران بود و برای پایان بخشیدن به اثر بی مانند خود محیط و امکانات و شرایط مساعدتری را جستجو می کرد و به آن چه می گذشت ، توجهی مبذول نمی داشت . او می خواست خود را به کانون فرهنگ ، ادب ، دانش ، شعر و هنر روزگار خویش برساند . هنر ، توان و قدرت خویش را ابراز کند و متاعش را به بازار و خریدار معنویت برساند ، ولی افسوس که انتظارات او هرگز جامه ی عمل نپوشید و خریداری برای دانش و هنر او پیدا نشد .

گفته اند در غزنین ملاقاتی بین فردوسی و سه تن از شاعران نامدار آن روزگار یعنی عنصری ، فرخی و عسجدی روی داد و از روی تفنن یا آزمون فردوسی ، هر یک از آن سه تن مصراعی سرودند . فردوسی با  سرودن مصراع چهارم که قاعدتاً مشکل تر و نتیجه شعر است قدرت شاعرانه ی خویش را نشان داد .

عنصری  :   چون عارض تو ماه نباشد روشن

فرخی    :    مانند رخت گل نبود در گلشن

عسجدی  :   مژگانت همی گذر کند از جوشن

فردوسی   :   مانند سنان گیو در جنگ پشن

و از این جا هر سه شاعر شیفته و فریفته ی استعداد و قدرت بیان و ژرفای دانش فردوسی شدند و او را به دربار نزد محمود بردند و توجه محمود را به فردوسی جلب کردند تا جایی که پادشاه غزنوی فردوسی را به حضور طلبیده و با او و اثرش از نزدیک آشنا شد و به او وعده داد که در برابر هر بیت یک سکه ی زر به وی بدهد . فردوسی هم که از دیرباز درصدد تهیه نقدینه برای ساختن پل روی رودخانه ی زادگاهش بود پذیرفت و کار را ادامه داد تا پایان برد ولی محمود به عهد خود وفا نکرد .

می گویند سلطان از فردوسی خواست تا در برابر هر هزار بیتی که می سراید هزار سکه ی طلا از خزانه دار دریافت کند ، اما فردوسی که برای مصرف این وجه آرزو و مقصودی بلند در سر می پروراند نپذیرفت و پیشنهاد کرد که پس از اتمام کار زر را یک جا به او بدهند که ندادند .

در غزنین فردوسی سخت محسود اقران و شعرای دربار محمود واقع شد زیرا از لحاظ هنر ، نفوذ ، احترام ، توان و بلند همتی با دیگران فرق ها داشت ، ولی سبب اساسی بد بینی و کینه توزی خود دربار و شعراء رافضی بودن فردوسی بود که تمام این ها زمینه ی فتنه برانگیزی و انتقام گیری را برای رقبا فراهم می کرد . حتی کار به جایی کشید که وزیر اعظم سلطان محمود حسن میمندی مشهور نیز با نظر کینه و غرض به فردوسی می نگریست و در اوقات مناسب پیش سلطان از او سعایت می کرد .

این رقابت ها ، بدگویی ها ، بدخواهی ها و فتنه جویی ها از یک سو و مسائلی را که فردوسی در جهت بزرگ داشت ایرانیان در برابر ترکان مطرح می کرد از سویی دیگر محمود را روز به روز به حکیم طوس بدبین تر می کرد . و اگر محض مصلحت روزگار و رعایت سیاست و مقتضیات در برابر فردوسی سکوت می کرد برای آن بود که اثر به پایان برسد ، والا باطناً حسن نیتی در کار نبود و کسی حقیقتاً قدر شاعر را نمی دانست .

نظامی علیه الرحمه – پس از دویست و اندی سال شخصیت نالایق و ناجوانمرد سلطان محمود را چه خوب و برازنده به نظم کشیده است :

ترکی صفتی (1) وفای من نیست

ترکانه سخن ، سزای من نیست

آن کز نسب بلند زاید

او را سخن بلند باید

هنگامی که فردوسی بزرگ از نظم " شاهنامه " فراغت یافت و اثر نزدیک به شصت هزاربیتی حماسی را به حضور سلطان فرستاد ، محمود بی اعتبار و پایین تبار به جای شصت هزار سکه ی زر ، شصت هزار دینار نقره حوالت داد . گفته اند فردوسی بلند همت والاتبار صله ی شاه را به فقاعی و حمامی بخشید و فی الفور از غزنه دور شد . خود را از طریق هرات به زادگاهش طوس رسانید . لیکن در نتیجه ی تعقیب های جدی ناگزیر خانه و کاشانه اجدادی را نیز ترک نموده به قهستان نزد ناصر لک حکمران آن جا رفت و از آن جا به سوی مازندران رهسپار شد و خود را به نزد قابوس بن وشمگیر رسانید . لیکن هیچ کدام از این حکام نتوانستند از ترس محمود از فردوسی نگهداری کنند . این بود که روزگارانی فردوسی سرایند ه ی" شاهنامه " ، خداوند سخن و هنر ، آفریننده ی تاریخ باستانی منظوم و سرگذشت قهرمانان و پهلوانان ایران و توران آواره و در به در از شهری به شهری و از دیاری به دیاری حیران و سرگردان می گریخت . تا این که در سال 1020 هجری قمری در شرایط بسیار دشوار ، دور از یار و دیار دیده از جهان فانی بربست . هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق .

اهّمیّت و برخی از ویژگی های " شاهنامه "

همه ی دانشمندان ،پژوهشگران و خوانندگان به خوبی می دانند که ادبیات غنی فارسی تا آن روزگار گوینده ای مانند استاد ابوالقاسم فردوسی نپرورده بود و کتابی مانند " شاهنامه " وجود نداشت گفته اند : فردوسی ، انوری ، سعدی پیامبران شعر و ادب فارسی اند :

در شعر سه تن پیمبرانند

هرچند لا نبی بعدی

قولیست که جملگی برآنند

فردوسی و انوری و سعدی

پس فردوسی به قضاوت بزرگان ادب ایران یکی از پیامبران شعر و ادب فارسی است و همه ی شعرای بزرگ فارس زبان به استادی و رسالت تاریخی وی اعتراف و افتخار کرده اند و مباهات نموده اند . انوری که خود جزو پیامبران شعر معرفی شده در حق فردوسی گفته است :

آفرین بر روان فردوسی

آن همایون نژاد و فرخنده

آن نه استاد بود و ما شاگرد

آن خداوند بود و ما بنده

هم چنین نظامی بزرگ ، آن بی همتا استاد سخن و خداوند هنر در چند جای " خمسه " ی جاودانه و بلند آوازه ی خود از فردوسی کبیر به عنوان و آرایشگر جمال کمال و استاد مسلم سخن نام برده و از ته دل او را ستوده است .

سخن گوی پیشینه دانای طوس

که آراست روی  سخن چون عروس

برخی از خاورشناسان به او هومر شرق گفته اند ،" شاهنامه " ی او را " قرآن عجم " خوانده اند . تاریخ نشان می دهد که چه کشورهایی که دارای فرهنگ و سنن و تاریخ و زبان و گذشته ی درخشانی بوده اند و امروز به کلی گذشته های پر طمطراق خود را فراموش کرده اند و به جبر و تحلیل اراده ی غاصبین و فاتحین قومیت و ملیت خود را به کلی از یاد برده و به جای آن فرهنگ و زبان و آداب و رسوم اشغال گران و بیگانگان را پذیرفته اند و کشورهایی مانند مصر ، سوریه وبیزانس که امروز به کلی گذشته خود را فراموش کرده و از قومیت خویش چیزی حفظ نکرده اند . امروز تبدیل به یک قوم و ملت دیگر شده اند . اگر فردوسی ها نبودند ، اگر مشوقین و حامیان فردوسی ها نبودند به تحقیق زبان ، فرهنگ ، تاریخ و ملیت ما ایرانیان نیز چنین سرنوشتی داشت . در تجدید فرهنگ ، تاریخ و احیای زبان شیرین و آهنگین فارسی و در یک سخن ملیت ایرانی " شاهنامه " ی فردوسی نقش اساسی و بسیار مهم ایفا نموده است و به قول خود شاعر عجم و پارسی را زنده کرد .

در اشعار شعرایی که قبل از فردوسی شعر سروده اند از قبیل عباس مروزی ، ابوشکور بلخی و حتی رودکی سمرقندی کم و بیش لفظ عربی به کار رفته ، لیکن این فردوسی است که کوشید حتی المقدور به زبان سره ی مادری سخن بگوید و زبان فارسی دری را از تسلط زبان تازی آزاد سازد ، او با اکراه و ندرتاً در اشعارش از الفاظ بیگانه و واژه های نامأنوس استفاده کرده است .

دومین خدمت بزرگ فردوسی احیای تاریخ ، فرهنگ ، آداب و رسوم ملی است که به تدریج به دست فراموشی سپرده شده بود ، برای همین خدمت صادقانه و شرافت مندانه است که از آن روزگار تا به امروز ، هر ایرانی اصیل و پاک نژاد فردوسی را بزرگ می شمارد و از ته دل دوست دارد و به او احترام می گذارد :

****

گفتیم که فردوسی یک اثر مهم حماسی و قهرمانانه را به نظم درآورده است و نام او را " شاهنامه " نهاده است و در این اثر از جنگ و آشتی ، از لشکر کشی و میدان نبرد و زورآزمایی و پهلوانی و دفاع از حدود و ثغور و شئون میهن سخن ساز کرده و برای ایجاد و آفریدن یک چنین داستانی چهار شرط جدی لازم بوده است که شاعر توانای ما هر چهار را رعایت نموده است . آن چهار شرط عبارت اند از :

1 – موضوع برگزیده باید انقلابی ، مهیج و قهرمانانه باشد .

2 – ترسیم صحنه های نبرد و میدان های جنگ و ستیز باید زنده ، مدهش ، مؤثر ، فعال و قابل قبول باشد.

3 – صحنه های نبرد ، فنون نظامی ، لشکر کشی ها ، تدارکات و شرح عملیات جنگی و غیره باید با جزئیات و باور شدنی تصویر شدند .

4 – جنگ افزارهای به کار برده شده ، لباس های رزمی روز از قبیل زره و خود و خوفتان و غیره باید دقیقاً توصیف شود تا جنبه های ابزار شناسی و سیاق استفاده از آلات و ادوات جنگی بتوانند به شناخت روزگار پهلوانان و پهلوانی های آنان کمک کند .

فردوسی در به نظم کشیدن " شاهنامه " ی خود از این چهار اصل آگاهانه و به طور شایسته و توانا استفاده نموده ، با شناخت کامل هر چیز را سر جای خود به کار برده است ، حتی به نظر می رسد که از طرف ابومنصوربن محمد حاکم طوس شرایطی هم فراهم شده بود که تمام سلاح های دوره های باستان در اختیار شاعر قرار گیرد و طرز استفاده از آن ها توسط کارشناسان به فردوسی آموخته شود .

ما برای نمایش قدرت شاعر در تصویر میدان های جنگ و ترسیم صحنه های نبرد قطعه شعر زیر را از نظر می گذرانیم :

. . . ز لشکر برآمد سراسر خروش

زمین پر ز جوش و هوا پر خروش

جهان لرز لرزان شد و دشت و کوه

زمین شد ز نعل ستوران ستوه

درفش از درفش و گروه از گروه

گسسته نشد ، شب برآمد ز کوه

درخشیدن تیغ های بنفش

از آن سایه ی کاویانی درفش

تو گفتی که اندر شب تیره چهر

ستاره همی برفشاند سپهر

زمین گشته جنبان چو ابر سیاه

تو گفتی همی بر نتابد سپاه

بلند آسمان چون زمین شد ز خاک

ز هر سو همی بر شده چاک چاک

دل کوه گویی بدرّد همی

زمین با سواران به پرّدهمی

ز بس نعره ی ناله ی کرّ و نای

همی آسمان اندر آمد ز جای

چنان تیره شد روی گیتی ز گرد

تو گویی که خورشید شد لاجورد . . .

 زگرد سواران و آواز کوس

هوا تیره گون شد ، زمین آبنوس . . .

ز سمّ سواران در آن پهندشت

زمین شش شد و آسمان گشت هشت

ز بس نیزه و گرز و کوپال و تیغ

تو گفتی هوا ژاله بارد ز میغ

ز کشته همه دشت آوردگاه

تن و دست و سر بود و ترک کلاه . . .

ببینید شاعر صحنه ی نبرد رستم با خاقان چین را چه ماهرانه و کمند انداختن رستم و گرفتن و از فیل به زیر کشیدن او را چه استادانه ترسیم و تصویر نموده است :

. . . چو از دست رستم رها شد کمند

سر شهریار اندر آمدد به بند

ز پیل اندر آورد و زد بر زمین

به بستند بازوی خاقان چین

یا ذکر هنرنمایی جنگی در لفّ و نشر زیرین که الحق بسیار استادانه و زیبا سروده شده است :

بروز نبرد آن یل ارجمند

به شمشیر و خنجر ، به گرز و کمند

درید و برید و شکست و ببست

یلان را سر و سینه و پا و دست

بهتر از این کسی نگفته است .

فردوسی در ابیات بالا از سلاح های دوران باستان از قبیل : کوپال ، شمشیر ، گرز ، سپر ، خنجر ، زوبین ، ناوک انداز ، خشت ، تبر ، نیزه ، تبرزین و سایر آلات و ابزار هم چنین ازلباس های رزمی آن دوران مانند : زره ، دبلقه ، مغفر ، چارآیینه ، خفتان ، ترک ، ببربیان ، برگستوان و از آلات موسیقی آن عصر از قبیل : تبیره ، گاودم ، خرمهره ، طبل ، نقاره ، کرّنای نام برده است . و در خلال اشعار خود متناسب با شرایط زمان و مکان اصطلاحات جنگی بسیاری به کار برده است .

فردوسی در حین تصویر و ترسیم بهبوحه ی میدان رزم و گرماگرم صحنه ی کارزار از بیان عشق و محبت نیز شانه خالی نکرده و رزم را با بزم لازم و ملزوم شمرده است ، ضمن شرح و بیان حوادث تاریخی طبع مواج خودش را در توصیف صحنه های پر ماجرای محبت و جلوه های عشق نیز آزموده است . مثلاً هنگامی که زال را مفتون و گرفتار سودای مهر و محبت رودابه ساخته است . عاشق دلباخته را به کاخ زیبایش راهی می سازد . رودابه را برای پیشواز پهلوان بر بام کاخ می کشاند و آن دو دل داده ی شیفته را با هم روبه رو می آورد . این است بیان گوشه ای از این داستان دل انگیز :

سپهبد سوی کاخ بنهاد روی

چنان چون بود مردم جفت جوی

برآمد سیه چشم گلرخ به بام

چو سرو سهی بر سرش ماه تام

چو از دور دستان سام سوار

پدید آمد ، آن دختر نامدار

دو بی جا ده بگشاد و آواز داد

که شاد آمدی ای جوانمرد شاد

پریروی گفت و سپهبد شنود

ز سر شعر گلنارگون برگشود

کمندی گشاد او ز سرو بلند

کس از مشک زآن سان نپیچد کمند

خم اندر خم و مار در مار بود

برآن عنبرین تار برتار بود

فروهشت گیسو از آن کنگره

که بازید و شد تا به بن یکسره

پس از باره رودابه آواز داد

که ای پهلوان بچّه ی گرد زاد

بگیر این سو گیسو از یکسویم

ز بهر تو باید همی گیسویم

بدان پرورانیدم این تار را

که تا دستگیری کند یار را

نگه کرد زال اندر آن ماهروی

شگفتی بماند اندر آن روی و موی

بسایید مشکین کمندش ببوس

که بشنید آواز بوسش عروس . . .

کمند از رهی بستد و داد خم

بیفگند بالا ، نزد هیچ دم

ملاحظه می شود که نخستین دیدار دو دلداده را چه شاعرانه و زیبا و عاشقانه و طبیعی ، ساده ، صمیمی و با مهر و محبت و احترام زاید الوصف متقابل و دو سویه تصویر و ترسیم نموده است .

فردوسی در تجسم مناظر زیبا و عشق آفرین ید طولانی دارد . ببینید در ماجرای عشق شدید منیژه دختر افراسیاب به بیژن سیرانگاه منیژه را چه زیبا تصویر کرده :

. . . همه بیشه و باغ و آب روان

یکی جایگاه از در پهلوان

زمین پرنیان و هوا مشگبوی

گلاب است گویی مگر آب جوی

خم آورده از باغ شاخ سمن

صنم شد گل و گشت بلبل شمن

خرامان بگرد گلان بر ، تذرو

خروشیدن بلبل از شاخ سرو

پریچهربینی همه دشت و کوه

بهر سو به شادی نشسته گروه

همه دخت ترکان پوشیده روی

همه سروقد و همه مشک موی

همه رخ پر از گل ، همه چشم خواب

همه لب پر از می به بوی گلاب

در ادامه ی جریان احوال بیژن و منیژه ، هنگامی که بیژن در چاه زندانی است و رستم جهان پهلوان از ایران برای نجات و آزادسازی وی در نقش سوداگر به ترکستان می رود و افراسیاب نیز منیژه را از دربار رانده ، شاعر رستم را با منیژه در سر چاه روبه رو می سازد . منیژه به بازرگان ایرانی نزدیک می شود تا درباره ی بیژن اطلاعاتی کسب نماید لیکن رستم جهان پهلوان جهان دیده جانب احتیاط را از دست نمی دهد با پرخاش به منیژه ، او را مأیوس و پشیمان می سازد . ببینید که شاعر از زبان منیژه به رستم چه می گوید و چگونه از عهده تصویر و ترسیم این ماجرا بر می آید :

به رستم نگه کرد و بگریست زار

ز خواری ببارید خون در کنار

بدو گفت کای مهتر پر خرد !

ز تو سرد گفتن نه اندر خورد

سخن گر نگویی مرانم ز پیش

که من خود دلی دارم از درد ریش

چنین باشد آیین ایران مگر؟!

که درویش را کس نگیرد خبر!

زدی بانگ بر من چو جنگ آوران

نه ترسی تو از داور داوران

منیژه منم دخت افراسیاب

برهنه ندیده تنم آفتاب

برای یکی بیژن شوربخت

فتادم زتاج و فتادم ز تخت . . .

در این صحنه فردوسی آوارگی ، دربدری ، عشق ، فداکاری ، جمال ، کمال ، فراست ، صداقت ، قطعیت ، پایداری و تحمل منیژه ، بیداری و خردمندی رستم را چه قدر زیبا و فشرده به نظم کشیده به طوری که خواننده یا شنونده را مات و مبهوت هنر و توان خود می سازد .

از طرفی دیگر فردوسی به مسئله ی عشق یک سویه ننگریسته و با همه ی ارج و اهمیتی که برای عشق و دلدادگی قائل است ، در عین حال به عاشق هشدار می دهد که هرگز نباید برای خاطر معشوقه وطن را فراموش کند و حس وظیفه در برابر میهن ، عشق به وطن بالاترین و مهم ترین وظایف و عشق ها است ؛ به ویژه اگر معشوقه از جمع و گروه دشمن باشد . در این جا شاعر عاشق دلباخته ی مفتون را به هشیاری و بیداری بیشتر دعوت می کند . از دست ندادن احتیاط را وظیفه ی فراموش نشدنی می شمارد . فردوسی به هنگام دلباختگی سهراب به دختری بیگانه از زبان هامون دوست سهراب به پهلوان جوان چنین تذکر می دهد :

. . . یکی فرصتی جست و گفتش براز

که ای شیردل گرد گردنفراز!

فریب پری پیکران جوان

نخواهد کسی کو بود پهلوان

نه رسم جهانگیری و سروری است

که از مهرماهی بباید گریست

ز توران بکاری برون آمدیم

شناور به دریای خون آمدیم . . .

تویی مرد میدان این سروران

چه کارت به عشق پری پیکران

تو کاری که داری نبردی به سر

چرا دست یازی به کار دگر . . .

چو کشور به دست تو آید فراز

به هرجای ، خوبان برندت نماز . . .

و نتیجه گیری می کند که :

از آن گفته سهراب بیدار شد

دلش بسته ی بند پیکار شد . . .

فردوسی در تصویر و ترسیم کاخ های زیبا و باغ های سرسبز و خرم و مجالس شاهانه نیز هنرنمایی ها نموده است ، هنگامی که کاووس رستم را برای اعزام به ترکستان و نجات بیژن به حضور می طلبد . وصف باغ که محل ملاقات دو پهلوان است موجب شگفتی است :

. . . در باغ بگشاد سالار بار

نشستن گهی ساخت بس شاهوار

بفرمود تا تاج زرین و تخت

نهادند زیر گل افشان درخت

درختی زدند از بر گاه شاه

کجا سایه گسترد بر تاج و گاه

تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر

براو گونه گون شاخ های گهر

عقیق و زبرجد همه برگ و بار

فرو هشته از شاخ چون گوشوار

همه بار زرین ترنج و بهی

میان ترنج و بهی بد تهی

بدو اندرون مشک سوده بمی

همه پیکرش سفته بر سان نی

که را شاه برگاه بنشاندی

بر او باد از آن مشک بفشاندی

بیامد نشست او بزرینه تخت

بسر برش ریزنده مشک از درخت

همه میگساران به پیش اندرا

همه ، افسران بر سر از گوهرا

همه طوق بر سینه و گوشوار

به بربر ، همه جامه ی زرنگار . . .

صحنه ی حضور باریافتگان و میزبانان و پوشاک و آرایش و رفتار آن ها را با چه هنرمندی و زیبایی به نظم کشیده و چه مجلس پر طمطراق و بی مثل و مانندی ترتیب داده است .

همچنین اعجاز فردوسی در توصیف مراسم جشن عروسی فرنگیس دختر افراسیاب با سیاووش شاهزاده ی ایرانی و ذکر جهیزیه ی او سبب حیرت است .

بگنج آن چه بد اندرون نامدار

گزیدند زربفت چینی هزار

زبرجد طبق ها و فیروزه فام

پر از نافه ی مشک و پر عود فام

دو افسر پر از گوهر شاهوار

دویاره ، یکی طوق ، دو گوشوار

ز گستردنی ها شتروار شست

ز زربفت پوشیدنی ها سه دست

یکی تخت زرین و کرسی چهار

سه نعلین زرین زبرجد نگار

پرستنده سیصد بزرین کلاه

ز خویشان نزدیک صد نیکخواه

پرستار با جام زرین دویست

تو گفتی به ایوان درون جای نیست

همی صد طبق مشک و صد زعفران

همی رفت گلشهر با خواهران . . .

و یا مرگ یک سرکرده ی نامدار و مراسم تدفین او را با ذکر جزئیات چگونه با تأثر و الم به قلم آورده و تشریفات را چه محزونانه به رشته ی نظم کشیده است . در صورتی که شاعر حماسه سرا که داستان های قهرمانان و صحنه های جنگ و میدان رزم را ترسیم و تصویر می کند ، معمولاٌ باید به احساسات ظریف و پرداختن به احوال سوک و سور کمتر توجه نماید ، لیکن فردوسی بزرگ در ترسیم کلیه ی صحنه های زندگی انسان از جشن ، سرور ، عروسی ، فرح و نشاط با مهارت از عهده این کار برآمده است . بیان اندوه بار و توصیف صحنه شگفت آور است ، وقتی که خبر مرگ نا به هنگام سهراب به مادر می رسید ، گویی فردوسی خود در این مصیبت سهیم است :

. . . خروشید و جوشید و جامه درید

بزاری برآن کودک نو رسید

برآورد بانگ و غریو و خروش

زمان تا زمان زو همی رفت هوش

فرو برد ناخن دو دیده بکند

برآورد بالا ، در آتش فگند

مرآن زلف چون تاب داده کمند

به انگشت پیچید و از بن بکند

به سر برفگند آتش و بر فروخت

همه موی مشکین به آتش بسوخت

همی گفت کای جان مادر کنون

کجایی سرشته به خاک و خون ؟!

کنون من که را گیرم اندر کنار

که خواهد بدن مر مرا غمگسار

پدر جستی ای گرد لشکر پناه

به جای پدر گورت آمد به راه

چرا نامدم با تو اندر سفر

که گشتی بگردان گیتی سمر

مرا رستم از دور بشناختی

ترا با من ای پور بنواختی

بینداختی تیغ ، آن سرفراز

نکردی جگرگاهت ای پورباز

همی گفت و می خست و می کند موی

همی زد کف دست بر خوب روی

ز خون جگر کرد لعل آب را

به پیش آورید اسب سهراب را

سر اسب او را به بر در گرفت

بمانده جهانی بر او بر شگفت

گهی بوسه زد بر سرش ، گهی بروی

ز خون زیر سُمش همی راند جوی

بیاورد آن جامه ی شاهوار

گرفتش چو فرزند اندر کنار

بیاورد خفتان و درع و کمان

همان نیزه و تیغ و گرز گران

بسر بر همی زد گران گرز را

همی یاد کرد آن بر و بزر را

بیاورد زین و لگام و سپر

لگام و سپر را همی زد به سر

این ماتم و تألمات مادرانه چه اندازه محزون و جگرسوز و صادقانه است . اسب سهراب را در آغوش کشیدن ، به سم و پای و زین اسب بوسه زدن ، لباس های فرزند را به جای وی بوییدن و بوسیدن ، سلیح نبرد او را به سر و سینه ی خود کوفتن ، با چنگ و ناخن چشم و صورت را کندن ، زلفان همچون کمندی را در آتش سوزاندن چقدر طبیعی ، ماهرانه و دلسوزانه بیان گردیده است .

مقصود اساسی و اصلی از همه فرستتادگان و پیغمبران الهی : بشر ، راهنمایی بشر ، نجات و سعادت بشر و ایجاد صلح و صفا و آرامش در روی زمین بوده است .

بعد از پیغمبران این وظیفه ی والا و مقدس به عهده شاعران و خداوندان سخن محول گردیده است . انسان پروری ، عدالت گستری ، دادخواهی ، هدایت انسان ها به راه راست ، راهنمایی بشر به همزیستی مسالمت آمیز ، هشدار دادن به فرزندان آدم در احتراز از نامردی و نامردمی ، زورگویی، اعمال جور ، تعدی ، نفرت و پرهیز از خونریزی و دستگیری از افتادگان و غیره و غیره وظیفه ی اصلی و اساسی همه ی آنهایی است که خداوند تبارک و تعالی به آن ها رتبه ی راهبری ، راهنمایی و هدایت بشر را اعطا فرموده است . فردوسی نیز در شمار این شخصیت ها است که با اعجاز کلام هنرنمایی ها کرده است ، به ویژه درباره ی انسان ، انسان پروری ، سرنوشت انسان و راهنمایی انسان به راه راست و منع صاحب قدرتان و خداوندان زور و زر از زورگویی و خونریزی ها که ارائه می دهیم .

ویژگی های هنری " شاهنامه ی فردوسی " خود نیازی به نوشتن یک اثر جداگانه دارد که در این مقال نمی گنجد . لیکن درباره ی وسعت دایره ی تأثیر و عظمت نفوذ کلام این اثر باید گفت که " شاهنامه " در سه بعد زمان و مکان و انسان شایسته بررسی است :

1 – بعد زمان – از زمان خود فردوسی تا به امروز .

2 – بعد مکان – در تمام دنیای متمدن بدون استثناء

3 – بعد انسانی – همه شعرا و نویسندگان اسلامی و همه ی خاورشناسان جهان در ادوار مختلف تاریخ و همه ی کسانی که با علم و ادب و شعر سر و کار دارند . از این پس نیز " شاهنامه " جاویدان جاوید است .

فردوسی در شهنامه بی همتای خود تاریخ چندین هزار ساله کشور باستانی و پر ماجرای ایران باستان را به نظم درآورده و در خلال سطور این گوهر گرانبها چه مروارید و جواهرات غلطانی که با سرانگشت هنرمندانه ی خود سفته است .شاعر بزرگوار در فصول این شاهکار چهره ی هزاران زن و مرد ایرانی ، رومی ، چینی ، عرب ، زنگی و غیره را ترسیم نموده و نام صدها و هزارها قهرمانان گمنام تاریخ باستان خاور نزدیک و میانه را زنده کرده است .

ما در این نگرش از میان تمام این صحنه های رنگارنگ و چهره های گوناگون فقط با چهره و فعالیت اسکندر مقدونی پسر فیلیپ سروکار داریم و برآنیم تا ماجرای تاریخی او را بررسی و تحلیل کنیم . می خواهیم بدانیم که فردوسی بزرگ در به نظم کشیدن وقایع لشکرکشی اسکندر از غرب به شرق و توضیح و تشریح اوضاع و احوال نابسامان و پریشان آن روزگار و ارائه و تصویر جنگ ها و نبردهای شاه مقدونی چه موضوعاتی را مورد توجه قرار داده است و چه گوهر های گرانبهایی را از طبع مواج و ذهن نقاد خود به خزانه ی فرهنگ و دانش بشر هدیه کرده است . در عین حال می خواهیم بیاموزیم مسائلی که در شاهنامه مورد توجه قرار گرفته چه رابطه ی علمی و تاریخی با " اسکندر نامه " بی نظیر نابغه ی فارسی گوی آذربایجان ، نظامی گنجوی دارد .

می خواهیم با کمال بی طرفی و از روی منتهای عدالت و انصاف محتویات ، مکنونات و مندرجات این دو اثر بی بدیل را مورد بررسی و تدقیق جدی و سالم قرار دهیم و با آشکار نمودن خصوصیات و جهات مثبت این آثار به عهده ی قلیلی که طرفدار برتری این یا آن اثر و یا طرفدار برتری یکی از این شاعرانند ثابت کنیم که پرداختن به این قبیل مقولات یک طرفه و غیر علمی است . می خواهیم نشان بدهیم که " شاهنامه " و " اسکندرنامه " از آثاری هستند که نمی شود آن ها را با هم مقایسه کرد و برتری یکی را بر دیگری ثابت نمود زیرا این دو اثر در شرایط زمانی و مکانی متفاوت به رشته ی نظم کشیده شده اند ، می خواهیم ثابت کنیم چنین آثاری در طول اعصار و قرون به ندرت به وجود می آیند ، تمام عیار هستند و مؤلفین آن ها برای همیشه زنده و جاویدان می مانند . می خواهیم ما نیز با دانشمند شهیر هند شبلی نعمانی هم صدا شویم و بگوییم راستی که " فردوسی ، فردوسی است و نظامی ، نظامی است . "

__________________________

1 – اشاره به بدعهدی سلطان محمود غزنوی می باشد که شاعر در مقدمه ی " لیلی و مجنون " از زبان خاقان کبیر ابوالمظفر اخستان گفته است و به نظامی وعده داده که مثل سلطان محمود بدقولی و بدعهدی نخواهد کرد و پاداش شاعر را خواهد پرداخت .

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1388ساعت   توسط دكتر محمد رضا بيگدلي ضیغمی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM