مقدمه:
گيل گمش شهريار نامدار اوراك در بين النهرين است. پهلون نامه گيل گمش هزار و پانصد سال پيش از حماسه هاي هومر سروده شده است. اين اثر حماسي گوشه هايي از ماجراجويي محض، اعتقادهاي اخلاقي و اندوه جاودانه انسان را در بردارد. آرزوها و آرمان هاي ديرين بشر براي شناخت وجدان، جست و جوي پايان ناپذير اودر راه دستيابي به دانش و گريز از سرنوشت محدود ومحتوم به شكل نازل، به نيكي دراين پهلون نامه تصوير شده است. حماسه گيل گمش مي تواند سرگذشت واقعي هر انسان متفكر در دوره هاي گوناگون و درعين حال آشفته تاريخي تلقي شود.
اين افسانه ديرين تاريخي عمرش به هزاره سوم پيش از ميلاد مي رسد. پيشرين بخش آن در نخستين سده هزاره سوم پيش از ميلاد به شكل نبشته درآمده است. اما در سده هفتم همان هزاره شكل كامل و نهايي خود را بازيافت. به سال 1928 تا 1930 ميلادي متن آشوري آن به چاپ رسيد. اين حماسه از نظر پژوهش هاي ادبي و مردم شناسي جهان باستان حايز اهميت است. گفتني است كه كهن ترين متن كشف شده گيل گمش به زبان سومري است.
اين كتاب توسط: ن.ك. ساندرز و هم چنين توسط دانشمندان انگليسي، فرانسوي، آلماني و آمريكايي انجام پذيرفته است.
يادنامه گيل گمش شهريار نامدار اوراك در بين النهرين يادگاري از آن دوران شهروندي است كه كسي را در يادنمانده بود، تا آن كه درسده پيشين، باستان شناسان دست به از خاك در آوردن شهرهاي كهن خاورميانه زدند. تابه آن روزگار، از آن بخش تاريخ، كه دوره هاي دراز ميان نوح و ابراهيم را از يكديگر جدا مي سازد، تنها نشانه هايي چند در دوبند«تورات» در«كتاب آفرينش» توارۀ آمده بود واز پيام اين دوبند، نيز تنها يكي دونام در سخن همگان به گوش مي خورد كه نخستين آن يادي از نيمرود نخجيركار و ديگري نشان از برج بابل است. اكنون با دردست داشتن اين سلسله سرودهايي كه پيرامون شخصيت گيل گمش گود آمده وبه دست بشر سده بيست و يكم ميلادي رسيده است، بارديگر، دانش ماگام به ميان آن دوره گمشده باز ميگذارد.
بي گمان اين ديوان، باهمه كمبودهاي خود، جايي بسزا در دنياي ادبيات دارد، زيرا نه تنها يكهزار و پانصد سال پيش از پهلوان نامه هاي هومر، سروده شده است بلكه خود، به سبب بازگويي خوي و منش پهلوان و چگونگي افسانه اي كه بر مي شمارد، رخساره اي يكتا وبي همتا مي يابد.دراين پهلوان نامه مي توان آميختهاي از ماجراجويي مطلق، باورهاي اخلاقي و عم هايب بنيادي بشر را برداشت كرد، واين گود آمده اي بس كمياب است كه كمتر كس توانسته به چنين زيبايي درهم آورد. دربازگويي كردارهاي اين پهلوان نامه، نقش آرزوهاي ديرين بشر براي شناخت وجدان، جست و جوي پايان ناپذيرا و در راه دستيابي به دانش و گريز از سرنوشت پيش پا افتاده آدميان به گونه اي چشمگير ديده خواهد شد.
در داستان هاي «اوسانه» باختري «به ويژه يوناني» از آنجا كه پهلوانان اصلي همواره ايزدان هستند و هرگز اسير چنگال مرگ نمي شوند، پس نشانه اي از اندوهمندي «تراژدي» نيز ديده نمي شود. ليك در پهلوان نامه گيل گمش چنين نيست؛ زيرا هرگاه اورا نخستين پهلوان انساني هم نخوانيم، اما به هر شكل، نخستين آدمي است كه درچهره مردي با سرنوشت اندوهمند«تراژيك» شناخته شده است. در افسانه پهلواني او داستان زندگي هربشر انديشمند را مي توان بازخواند، وهمين هم آهنگي بازيست آدميان امروزي، كه هنوزهم براي يافتن رازهاي آفرينش و سبب هايب گردش گيتي در تكاپو هستند، گيل گمش را براي همگان ناشناخته اي آشنا مي سازد.
شايد شگفتي آور است كه افسانه اي چنين كهن با پيشينه اي تاريخي، كه به هزاره سوم پيش از زايش مسيح(ع) مي رسد،؛ بازهم بتواند بااين گونه توانمندي خواننده را درخود فروبرد و در سده بيست و يك ميلادي هم ، انديشه بخرد و نابخرد را يكسان به سوي خود بكشاند.
باآن كه درمتن كنوني افتاده هاي بسيار ديده مي شود، وشايد تا پايان كار و كاوش ها نيز بازهم اين چنين بماند، ليك تا ازن زمان هرگز حماسه اي به شيوايي آن تا پيش از اليادهومر و شاهنامه فردوسي در تاريخ آدميان نيامده است،وبا نگرش به فاصله اي كه ميان گيل گمش به هومر و فردوسي هست، اين خود برترين سخني است كه مي توان در ستودن و بزرگداشت پهلوان نامه كهن به كار گرفت.
از شواهد و نشانه هاي روشني كه در دست است مي توان دريافت كه پيشتر سرودهاي پهلوان نامه در نخستين سده هزاره دوم پيش از تولد مسيح(ع) به شكل نبشته درآمده بوده است، وشايد اين نبشته ها بازماندهاي از چندين سده پيش از دوره هاي تاريخي مورد پذيرش امروزين باشدف اما به هر شكل مجموعه كامل نهايي به سده هفتم در همان هزاره مي رسد، كه به كوشش آشورباني پال(1) باستان شناس و آخرين شهريار امپراتوري آشورگرد آورده شد.هرچند تاريخ از آشور باني پال به نام يك سردار جنگ افزوده و گشاينده مصر و شوش ياد مي كند، اما بايداورا بنيادگذار بهترين كتابخانه نوشتارهاي ادبي زمان نيز شناخت.چرا كه در گنجينه او بيشتر متن هاي كيش و ادبي همراه با رونوشت سرودها و نوشته هاي علمي دوران نگاهداري مي شد. اودرباره آنچه باز گذارده بود مي گويد كه كارگزاراني به مركزهاي دانش كهن چون بابل، اوراك و «ني پور» مي فرستاده اين گونه نوشتارها و مدرك هاي علمي را گردآورنده و هرچه را كه به زبان سومر نگاشته شده بود به«آكاديايي» و زبان هاي روز سرزمين برگرداننددرميان اين متن ها، «كه چون نوشته هاي نخستين، نگاشته و گرد آوري شده ودر كاخ من،آشورباني پال، شهريارجهان، پادشاه آشور نگاهداري مي شود».سروده اي هم كه امروز آن را پهلوان نامه گيل گمش مي نامند بوده است.اندكي پس از اين رويداد، ناگهان حماسه ناپديد مي گردد و نامه پهلوان آن از ياد مي رود، يابه خواست در بوته فراموشي مي افتد، تا آن كه در سده گذاشته، با يافته هاي باستان شناسان، گيل گمش بار ديگر روي از ميان غبار زمان بيرون مي آورد و برپايگاه پهلواني خود باز مي نشيند. جهان امروز شناسايي گيل كمش را درگام نخست بدهكار كنجكاوي هاي دو دانشمند جوان انگليسي است؛(2) و سپس بايد از تلاش هاي پژوهشگران بسياري از كشورهاي ديگر ياد كرد كه با پيوند دادن قطعه هاي خشت،نسخه برداير و برگرداندن زبان هاي كهن، كه سرودها با آن برروي خشت هاي گلين نوشته شده است، اين شاهكار را زنده كرده اند ولي نبايد پنداشت كه كار پايان گرفته است، زيرا هر ساله بازهم بسياري از واژه هاي ساختگي يا ناشناخته، پس از بازخواني، به متن افزوده مي شود.بااين همه، به راستي متن آشوري، كه به سال هاي 1928 تا 1930 رم با پايمردي كمپيل تامسون برگردان و حواشي نويسي شد وبه چاپ رسيد، هنوز پايه بنيادي پژوهش ها را شكل مي دهد.به تازگي با پخش نتيجه بررسي هاي پروفسور ساموئل كرايمر، استاد دانشگاه پنسيلوانيا، كه مجموعه نوشتارهاي سومري او تاريخ اين پهلوان نامه را به هزاره سوم پيش از ميلاد مي رساند، انگيزه اي دوباره در دوستداران فرهنگ كهن آريايي براي بازنگري دراين سروده ديده شد. زيرا اكنون، بابررسي و هم ترازي مدرك هاي بيشتر، مي توان به والايي پايگاه پهلوان نامه گيل گمش در ادبيات و مردم شناسي جهان كهن پي برد.
پي نوشت هاي:
1- پاني پال يا باني بال هر دو وجه صحيح است: آشورباني پال(669-627) ق.م سلطاني مقتدر و نخوت اماحامي دانش و ادبيات، اطلاعاتي كه به مستوردي گردآمده برالواح بسيار نقرشد.
2- درسال 1839/م جواني انگليسي به نام اوستن هنري ليارد ، به همراهي يكي از دوستان خود، آهنگ سفر از لندن به جيزيه سري لانكا«سيلان» از راه زمين كرد، ولي چون به بين النهرين رسيد، باكاوشهاي گمانه اي دريكي از تپه هاي باستاني آشور، الواحي از آثار گيل گمش كشف شد. و اولين گام براي خواندن نوشته ها را هنري راولينسون كه آن زمان افسرسياسي انگليسي در عراق بود، راولينوسن با تسلطي به سه زبان«فارسي باستاني كهن، ايلامي، وبابلي داشته آن را خواند.»
شايان ذكر است: براي آگاهي بيشتر : ر.ك. به كتاب وزين گيل گمش كه توسط احمدشاملو برگردان شده و مرتضي مميز آن را تصويرسازي كرده است.
در اوستا «ميترا» نام فرشته ي روشنايي، پاسبان راستي و پيمان است.كرديستان بار تولمه در«فرهنگ باستاني» متذكر مي گردد كه در سانسكريت اين نام به صورت«ميترا» است يعني پروردگار روشنايي و فروغ(ودا) و نيز به معناي«درستي» آمده است. شكل پهلوي آن به تصريح«نيرنگ» «ميثر» و«ميتر» است. اين واژه از ريشه ي «ميث» آمده است در گات ها به معناي وظيفه و تكليف ديني است درونديداد به معناي عهد و پيوند و واژه هاي ميهن(مئه ثينا) و مهمان با اين واژه هم ريشه اند. فرديناند يوستي در تاريخ ايران باستان«مهررا رابطه ي بين فروغ محدث و فروغ ازلي، واسطه بين آفريننده وآفريده مي دانند.»
در اوستا از ميترا بكرات سخن رفته است، منتها چنان كه در سابق هم ذكر كرده ام در بخش كهن اوستا«گاتها» ميترا به معناي پيمان وپيوند است و فقط دريك جا(يسناي 54 بند5) به اين واژه بر مي خوريم، ولي در بقيه اوستا ذكر ميترا به عنوان ايزدي از ايزدان اهورا مزدا بارها آمده است.پشت دهم«مهريشت»نام دارد. يكي از پژوهندگان بنام :س.پ. تيله(Thiele) در اثرخود موسوم به«مذاهب اقوام ايراني»[1] تحليل جامعي از اين مهريشت كرده و ثابت نموده است كه مهريشت ازجهت تاريخي يك دست نيست، بخشي متعلق به زرتشت يا عهد زرتشتي است و بخش ديگر متعلق به دوران پيش از زرتشت و دوران آريايي است و مويد اين استباط هاست كه بعدها زرتشت يا روحانيان زرتشتي در اثر نفوذ مهرناچار شده اند آن را دركتاب مقدس نه به عنوان يك مفهوم معني بلكه به عنوان يك الهه، يك ايزد وارد سازند. دركرده يك پند يك اين يشت صريحاً گفته شده است كه مهر از جهت شايان ستايش و نيايش بود برابر بااورمزدا است.[2]
درمهريشت اين ايزد بنام«دارنده دشت هاي فراخ» و «اسب هاي تيزرو» كه از سخن راستين آگاه است و پهلواني است خوش اندام و نبرد آزما، داراي هزار گوش و هزارچشم و هزار چستي و چالاكي ياد شده كسي است كه جنگ و پيروزي با اوست، هرگز نمي خسبد، هرگز فريب نمي خورد، اگركسي با او پيمان شكند خواه در خاور هندوستان باشد يا هر نقطه ديگر از ناوك اوگريز ندارد، پشتيبان مزديسنان است وپسر سيمن بردست وزره زرين برتن دارد. خورشيد دارنده سمندهاي تيزتك از دوروي را مژده مي دهد. گرزها و نيزه ها و فلاخن ها و تيرها هرقدر هم خوب باشند در او كارگر نيستند. ولي گردونه ي او هراز سلاح معجزه آساي نبرداست كه به سرعت قوه ي خيال برسر دشمن فرود مي آيد و اورا هلاك مي سازد. او نخستين ايزد معنوي است كه پيش از طلوع خورشيدفناناپذير تيزاسب بربالاي كوه هرا بر مي آيد و از آن جايگاه بلند سراسر منزل گاههاي آريايي را مي نگرد. هشتن تن از ياران او برفراز كوه پا و برج ها مانند ديده بانان نشسته اند و نگران پيمان شكنانند و اگر كسي بوي دروغ نگويد، مهر اورا از نياز و خطر خواهد رهاند.درجهان بشري نيست كه بيشتر از عقل طبيعي بهره مند باشد، به آن اندازه كه مهرمينوي از عقل طبيعي بهره مند است. درجهان بشري نيست تا به آن اندازه گوش شنوا داشته باشد مثل مهرمينوي تيزگوشي كه باهزار مهارت است.هركه اورا دروغ گويد، اورا مي بيند، مهرتوانا قدم به پيش گذارد. آن قادرمملكت روان گردد. از چشمان خويش نگاه زيباي دوربين روش براندازد(كرده ي 27 بند 107)
جالب است كه«مهر» نوعي واحد و درجه ميثاق، عهده دوستي و وفاداري است. مثلاً در كرده(29 بند116) ذكر شده است كه مهرميان دو همسر درجه مهر 30 است ميان دو همكار 30، ميان دو خويشاوند 40 ميان دوهم خانه 50 ميان دو پيشوا 60، ميان شاگرد و آموزگار 70، ميان پيروان يك دين 10000)
چيزي كه نشان دهنده آن است كه مفهوم«مهر» و«خورشيد» در اوستا يكي نيست آن است كه در اوستا خورشيد پشت ويژه خود را دارد(خورشيد پشت) و نيز در«خرد اوستا» نيايش ويژه اي براي خورشيداست ولي با اين حال چنان كه خواهيم ديد اين دو مفهوم از ديرباز در آميخته و پس از بسط مهرپرستي درباختر زمين، (Solinvicu) با خورشيد شكست ناپذير نام نهادند وبه علاوه درخود خورشيد پشت(بندپنج) نيايش مهر و خورشيد باهم آمده است كه نمودار نزديكي اين مفهوهيتم است.[3]
پي نوشت ها:
1- رجوع كنيد: پور داود، ادبيات مزديسنا، يشت ها – جلد اول 392-420 ، مقدمه.
2- چاپ Gatha آلمان، سال 1903 رم، به نقل آقاي پورداود.
3- رجوع كنيد به :مهريشت، از كتاب يشت هاي آقاي پورداود .
4- تمدن ايراني، ترجمه دكتر عيسي بهنام
اولمزده ن بورون
ساغليغينگ قدريتي بيلگيل خسته بولمازدان بورون
خسته ليق شكريني قليغيل تاكه اولمزده ن بورون
دوز يرينگ قدريني ليلگيل درياغا دولمازدان بورون
گاميده هوشگار اوتورغول گردابه گلمزده ن بورون
ياشليغينگ قدريني بيلگيل تا اولالمازدان بورون
اولالدينگ كونگلونگده دير يالغان جهانينگ سويگي سي
گوزلرينگ گوزه ل گوروپ سني گناه قويغوسي
تيللرينگ غيبت كسيپ لاف يالان سوز آيغي سي
خاطرينگ يوزمونگ پريشان كدخداليق قايغي سي
نه عجب خوش حال ايدينگ اوزونگني بيلمزده ن بورون
يارادان يادينگدا دير باشينگ يووز حالدا اكن
يوزگون اوتسه يادا دوشمز بللي حوش حالدا اكن
عمر و نگني بيهوده توتما فرصتينگ الده اكن
ده گسه بيرباد خزان سولديرسني گولده اكن
گولني يادينگدان چيقارما تاكه سولمازدان بورون
عقل هوشونگا يتيشدينگ ايله دينگ سيراني سن
ايستارايدينگ جمع اده م بوكلهم ايراني سن
ايمه دينگ بير دم فراغت تانگري برگن ناني سن
هي خبرينگ بارمي ديربو جهان ميهماني سن
آزيغينگ تايياري قيل كروه ن چكيلمزده ن بورون
|
|
قالماميش بوكهنه دونيا رستم ايله زالينگا
غره بولما ايكي گونلوك ايگو ايچگو مالينگا
حقيقت عارفني گور اطلسني بردي شالينگا
تانگلا اول محشر گوني ده لاپ اويالمازدان بورون
ترجمه -
به گل بينديش
قدر تندرستيت را درياب
پيش از آنكه سست و فرسوده شوي
قدر سستيت را درياب
پيش از آْنكه مرگ از پايت اندازد
قدر دشت را درياب
پيش از آنكه سيل فراگيردش
كشتيت را هوشيارانه پيش ران
پيش از آنكه در گرداب فروا فتي
وقدر جواني ات را بدان
پيش از آنكه كهولت و پيري تو را دريابد
****
به سن و سالي كه پا مي گذاري
دلت را عشق جهان مي پوشاند
و چشمانت را تصويرزيبارويان و درپي آن گناهان
و زبانت را به غيبت و لاف زني و دروغ مي آلايي
ودرحسرت كدخدايي خاطرت پريشان مي شود
براستي، پيش از سالهايي كه خود را بشناسي
چه احوال خوشي داشته اي!
****
در روزهاي سخت، خداوند در ياد توست
اما اگر در شالدي صد روز هم بگذراني، يادي از او نمي كني
اكنون كه فرصت در دست توست، به بادش نسپار
اگرباد خزاني برخيزد، گلت پژمرده خواهد شد
پس پيش از پژمردگي، به گل بينديش!
****
چون صاحب عقل و هوشي شديريال به سير وسفر پرداختي
با آرزوي اينكه تمام مملكت ايران را از آن خود سازي
و نان- بركت خدا- را دمي آسوده خيال نجويدي
هيچ مي داني كه تو در اين جهان مهماني بيش نيستي
هان! توشه راهت را برگير، پيش از آنكه كاروان به راه افتد
****
اين دنياي فرسوده، به رستم و زال وفا نكرده است
پس به دارايي و خورد و خوراك دو روزه ات مغرور مشور
مرد حقيقت را بنگر كه جامه اطلسي را به شالي داده است
اي مختومقلي! سحرگاهان برخيز و به حال خودگريه كن
پيش از آنكه روز محشر عرق شرم برپيشاني، ديده بگشايي
قدرين نابيلسين
خارازبان قولونا دوشسه آلغير باز
قاناتدان آييرار قدرين نابيلسين
بيرچوپان الينه ده گسه بيرآلماز
چاقماق داشي قيلار قدرين نابيلسين
فقيره مناسب صبر و قناعت
بايلار ياراشيغي خيرب و سخاوت
خبربسلان تاجيگه دوشسه شاليق آت
پالان چكر سوره قدرين نابيلسين
كامل بولماز اول شربتده ن داتمايان
هزل ايله مز سوز آصلينا يتمه ين
دالي مجنون عشثي اثر اتمه ين
پريزاد ليلي نينگ قدرين نابيلسين
ميليس گيريپ معركه گه بارمايان
بيگليك اده بيلمز بريم برمه ين
چولده آچليق مشقتين گورمه ين
اويده ايسسيغ نانينگ قدرين نابيلسين
اوتنده ن سونگ آنگلار آدم دولتين
بيلمز دولت بيله گچن نوبتين
چكماي كيشي بيمارليغينگ زحمتين
بوگوزه ل ساغليغينگ قدرين نابيلسين
ريسمانين برك اديب لابرسالمايان
گردابا اوغراشار حاضير بولمايان
كشتي سي كولاكده بنده ل قالمايان
قوري قارايرينگ قدرين نابيلسين
آيراليق اودونا يانيپ بيشمه ين
ظاليملار الينده ن اولكه آشمايان
وطندان آيريليپ غريب دوشمه ين
اولكه سينده ايلينگ قدرين نابيلسين
ييگيت داگيل بيراقرار دا دورماسا
اولاغ قدرين بيلمز كيشي آرماسا
سرچمنلي كولونگ قدرين نابيلسين
مختومقلي آيدار يار و همدمگه
گلينگ دوستلار شكر اده يلينگ بو دمگه
ذاتيندا سوز فهمين بيلمز آدمغا
مونگ معني سوزله سنگ قدرين نابيلسن
ترجمه-
قدرش را چه مي داند؟
وقتي بازي شكاري به دست آسياباني مي افتد
بالش را مي شكند ، قدرش را چه مي داند؟
وقتي شمشيري برآن به دست چوپاني مي افتد
به جاي سنگ چخماق به كارش مي برد
قدرش را چه مي داند؟
بينوايان را صبر و قناعت سزاست
و ثروتمندان را نيكي و بخشش
|
|
اگر به دست تاجيك الاغ سوار، اسبي شاهي برسد
باپالان سوارش مي شود،
قدرش را مي داند؟
كسي كه از آن شراب ننوشد، به كمال نمي رسد
كسي كه عمق سخن را درنيابد، لذتي نمي برد
كسي كه از عشق مجنون ديوانه، اثري نمي پذيرد
ارزش ليلي پريزاد را چه مي داند؟
كسي كه پابه معركه و محفل نمي گذارد
وبه بخشش نمي پردازد
بزرگمرد به چشم نمي آيد
كسي كه در بيابان درد گرسنگي را نچشيده
درخانه، ارزش نان گرم را چه مي داند؟
انسان بخت خود را تا هست نمي شناسد
وقتي پريد و رفت پي به آن مي برد
كسي كه درد بيماري را نچشيده
قدر سلامتي را چه مي داند؟
كسي كه با طنابي محكم، لنگر نمي اندازد
وبا احتياط پيش نمي راند به گرداب برمي خورد
كسي كه كشتيش گرفتار طوفان نمي ماند
ارزش خشكي را چه مي داند؟
كسي كه در آتش جدايي نمي سوزد
واز دست ستمگران گريزان
دور از وطن در غربت نمي ماند
قدرايل و سرزمين خود را چه مي داند؟
فرزندي كه بي ثبات باشد فرزند نيست
كسي كه خسته در راه نمي ماند، ارزش اسب را نمي داند
و اردك يا غازي كه بيابان خشك را نديده
قدر تالاب سبز روي را چه مي داند؟
مختومقلي به دوستان و همدمان خود مي گويد
بياييد اين لحظه ها را شكر بگويي
اما كسي كه درك عميق ندارد،
ارزش سخن نغز را چه مي داند؟