اشعار فردوسی درباره ی غارت و تاراج اسکندر در کشورهای مغلوب
فردوسی در آغاز کار می خواهد خود را به اسکندر خوش بین نشان بدهد . مانند دیگر اندیشمندان در جستجوی سلطان دادگستر ، پادشاه انصاف پرور و حکمران دادگر است . با تکیه بر این نیّت پاک و بشر دوستانه است که می خواهد از اسکندر خود چهره ای رعیّت پرور و انسان دوست ترسیم کند . از زبان اسکندر مقدونی به مردم ایران اطمینان می دهد که عدالت گستری و انسان پروری را پیش خواهد گرفت . با بیدادگری و ستم مبارزه خواهد کرد ، ویرانی هایی را که در نتیجه بیدادگریهای دارا پدید آمده ، آباد خواهد ساخت و از ظلم وستم و اجحاف اثری به جای نخواهد گذاشت . سران لشکری ، کشوری و مذهبی را هرکجا که باشد ، بر سر جای خودشان خواهد نشاند ، حتی وعده ی بخشش و گذشت از باج و خراج پنج ساله می دهد . می دانیم که تمام این مسائل آرزوی همه ی صاحبدلان و مصلحان تاریخ است تا عامّه ی مردم در صلح و امنیت زیست کنند ، مرفّه و آسوده باشند .
افسوس که این آرزوهای خوش و حسن نیت ها در حد آرزو باقی می ماند و حاکمان و صاحبان زر و زور به محض احراز قدرت به فردی خودخواه ، خونخوار ، بیدادگر ، و حریص و جاه طلب تبدیل می شوند . و سرنوشت و حیات مردم بازیچه ی دست آنان می شود .
شاه مقدونی هم پس از شکست دارا و قبضه کردن کارهای کشور و به دست گرفتن سرنوشت مردم ایران ، تمام آن نویدها ، وعده ها و پیمان ها را فراموش می کند . و جان و مال مردم را به دست یغما و بی رحمی های خود تلف می کند . اگر مصلحت عاقلانه و دوربینانه و روشن ضمیرانه ی مشاوران و بخردان و اندیشمندان وجود نداشت ، بر این پندار بود که تمام عناصر اصیل ایرانی و کسانی را که صاحب اسم و رسم و شخصیت و مهر میهن پرستی هستند را قتل و عام نماید . ریشه ی مردم میهن پرست و شریف را بکند و ایران زمین را به خون و آتش بکشد ، اگر چه نصایح ارسطو و دیگر مشاوران وی تا اندازه ای مانع این بیدادها می شود ، ولی اسکندر در ظرف مدت کوتاه اقامتش در سرزمین باستانی و اهورایی ایران صدمه ی جبران ناپذیری بر این کشور وارد می کند .
اقدام دیگر اسکندر غارت ثروت بی پایان و خرائن چشمگیر استخر است . او با حرص و ولع کم نظیری تمام ثروت و گنجهای ایران زمین را که تا آن هنگام در استخر گرد آمده بود غارت می کند و به یونان می فرستد و به این هم بسنده نکرده در حالت مستی و غرور و با دست تائیس بدنام تخت جمشید را که شاهکار صنعت معماری و سنگ تراشی آن روزگار و اکنون به شمارمی آید ، طعمه ی آتش می سازد . در عین حال ناجوانمردانه چشم به ناموس دارا دوخته ، روشنک دختر معصوم سوگ نشسته را ، دختری را که هنوز خون کفن پدرش خشک نشده و خون آلود است ، جبراً تصاحب می نماید . مادر بی اختیار و مظلوم دختر را وادار می سازد که به مهتران و پهلونژادان و نامداران و سران و سروران لشکری و کشوری ایران نامه بنویسد و آنان را به ترک مقاومت و تسلیم به اسکندر پلشت دعوت نماید ، به فرمانبری بخواند .
ولی باز هم آتش حرص و ولع سردار مقدونی فرو نمی نشیند و خاموش نمی گردد . این بار دست به چپاول فرهنگ و آداب و رسوم و شئون ملّی و میهنی کشور و مردم ایران می گشاید . او با این کردار ناهنجار و ناجوانمردانه چنان به تاریخ و فرهنگ و حیثیت ملی ایران و ثروت معنوی کشور لطمه وارد می کند که تأثیر جانگزای و طاقت فرسای آن تا امروز ادامه دارد . شاید و اگر این تجاوز وحشیانه به حریم فرهنگ و زبان و استقلال ایران نبود زمینه شکستهای بعدی ایرانیان در برابر هجوم اعراب ، استیلای سلجوق ، یورش مغول و تیمور و افغان و غیره هم فراهم نمی شد .
اگر تمام احوال لشکر کشی اسکندر و اقدامات نظامی وی و عواقب فعالیتهای شوم او را بررسی و طراز بندی کنیم ، می بینیم که در نتیجه ی این تجاوز جاه طلبانه ، زمامدار کشور کشته شده ، مملکت اشغال گردیده ، ارتش به خاک و خون غلتیده ، جان و مال و ناموس مردم به دست دشمن افتاده ، پایتخت غارت شده تبدیل به تل خاکستر سیاه گردیده ، علاوه بر ثروت مادّی ، ثروت معنوی کشور نیز به یغما رفته ، حیثیت و شئون و مقدسات مردم ضربه خورده و لکه دار گردیده ، بیگانه صاحبخانه شده ، خودی بی دودمان و در به در گردیده ، دشمن چیره بر سرنوشت کشور و مردم گردیده ، مطلق العنان شده و بی پروا و انصاف هر آن چه که دل تنگ و سیاهش خواسته گفته است . راستی که پس از 25 قرن شهریار بزرگ در این باره چه خوب گفته است :
ای فلک ! این چه توان و یارا ؟!
پای اسکندر و کاخ دارا ؟
تنها در ایران نبوده که اسکندر به چنین خودکامگی و افسار گسیختگی و جنایات هولناک دست زده است ، او در طول زندگی خبیث و ماجراجویانه و آلوده خود به هر کشوری که دست یافته ، بدون هیچگونه بهانه و دلیل و دستاویز جان و مال و ناموس مردم را مورد تعرض قرار داده و غارت و چپاول وحشیانه نموده است .
اسکندر پس از ایران به سرزمین هندوستان می تازد با سران آن دیار دست و پنجه نرم می کند و یکایک آنان را به خاک و خون می کشد دختر کید پادشاه هند را به " زنی " می گیرد ، ثروت آن دیار را نیز با منتهای بی شرمی غارت می کند با فور هندی و کشورش هم همین رفتار را پیش می گیرد . . . از چین و ترک و روس خراج می گیرد . تمام این کشورها را می کوبد ، به عربستان بر می گردد ، آنجا را تبدیل به خرابه زار می کند . به آندلس می تازد ، قیدافه را مغلوب نموده و باجگذار خود می سازد .
به هرجا که دستش می رسد ، لشکر می کشد ، آتش می زند ، ویران می کند ، آبادیها را به خرابی بدل می سازد . همه جا به فکر تجاوز ، اشغال ، کشتار ، غارت و عیاشی است . گنج آکندن و قافله پشت قافله ثروت غارت شده را به یونان فرستادن ، یگانه هدف و آمال اوست . چشمان حریص و طمّاعش هرگز سیر نمی شود . حتی هنگامی که کوه ، درخت ، مرغ و غیره خبر نزدیک شدن مرگش را می دهند و خواه نا خواه عازم بازگشت به زاد و بوم خود است ، باز هم در صدد تجاوز ، دستبرد ، غارت و ثروت اندوزی است . گویی قرنها بعد سعدی بزرگ در حق وی گفته است :
چشم تنگ مرد دنیادار را
یا قناعت پر کند ، یا خاک گور
فردوسی هنگامی که واپسین مراحل زندگانی پلید اسکندر و دوران بیماری و لحظات نزع وی را تصویر و ترسیم می کند ، از زبان سران و سرداران و نزدیکان وی ، حتی از زبان ارواح و کشتگان و قربانیان جنایات او تمام اعمال و افعال مذموم و پلیدش را یادآور می شود . خونریزی های بی شمار ، تجاوز به نوامیس ، غارت و چپاول و همه و همه ی بیرحمی ها و قساوتها و رفتار و کردار غیر انسانی و ناجوانمردانه ی او را خاطر نشان می سازد . به اسکندر و اسکندرهای تاریخ ضربه ی هولناکی وارد می کند .
به خون آشامان بعدی تاریخ و جهانگشایان خلف وی هشدار تکان دهنده ای می دهد .آنها را از جنایت و کشتار و غارت و تجاوز و تعدّی بر حذر می دارد ، لیکن گوش شنوا کو ؟ !
فردوسی با بیان سرنوشت نا مسعود اسکندر مقدونی می گوید که این حاکمیت ها و قدرت ها سپری و پنج روزه است . روزگار با هیچکس برای همیشه سازگار نیست و روزگار و هرچه در آن هست ، بسی ناپایدار و بی اعتبار است . فقط نیکویی و نیکوکاری سبب نجاح و فلاح است . رستگاری ابدی در خدمت به مردم و در نوع پروری است . ولی مگر اسکندرهای تاریخ به این حقایق پی می برند و این مضامین را درک می کنند ؟! . . . .
این گروه خون آشامان و جاه طلبان روزگار به نوبه ی خود هرگز دست از خود کامگی و خودخواهی و خودپرستی برنداشته ، و درک نکرده اند جز آفریدگار توانا قدرت ، شوکت و عزّت هیچکس پایدار نیست .
شاعر فارس زبان چه نیکو سروده :
چندروزی پیش و پس شد ورنه از جور زمان
بر سکندر نیز بگذشت آنچه بر دارا گذشت
****
hTTP://drmrbigdeli.blogfa.ir