مسئله شهر هروم در شاهنامه فردوسي و اسكندرنامه نظامي

نظامي نام سابق شهر بردع[1] پايتخت نوشابه را هروم مي خواند:

هرومش لقب بود آغاز كار               كنون بردعش خواند آموزگار

او محل اين شهر را در وسط قفقاز و در جنوب شرقي سلسله جبال قفقاز تعیین مي كندو اين نام را نام يكي از شهرهاي باستاني آذربايجان مي خواند. در صورتيكه فردوسي جاي شهر هروم را در شمال شرقي آفريقا در حوالي زنگبار و كشور حبشه «اتيوپي»  ذكر مي نمايد و اسكندرنامه را در حوالي اين شهر بازنگيان روبرو مي سازد . به نظر فردوسي در شهر هروم فقط زنها مي زيسته اند. اداره شهر و كشور نيز به عهده زنان بوده و هيچ مردي را به اين شهر راه نمي دادند گويا زنان براي باردار  شدن و توليد مثل به نقاط دور دست سفر مي كردند و فرزندان اثاث خود را به شهر هروم مي فرستادند:

         همي رفت با نامداران روم               بدان شارسان شد كه خواني هروم

كه آن شهر يكسر زنان داشتند             كسي را در آن شهر نگذاشتند

فردوسي هم­چنين اشاره به رشادت و جنگاوري زنان هروم دارد . گويا براي تيراندازي بهتر، پستان هاي چپشان را از كودكي مي بريدند تا مانع كمان كشي و تيراندازي نگردد.

سوي راست پستان چو آن زنان       بسان يكـي نار بر پـرنـيان

 سوي چپ بكردار جوينده مرد         كه جوشن بپوشد بروز نبرد

فردوسي خود اسكندر را به شهر مردم نمي فرستد، بلكه فيلسوفي را با نامه­اي به نزد پادشاه گسيل مي دارد و خواهان باج و خراج مي شود . شير زنان بيداردل و جنگاور محروم جوابي بس دليرانه و مردانه و منطقي به اسكندر مي دهند و او را از درگير شدن و جنگ كردن با زنان منع مي كنند و در پاسخ سردار مقدوني مي گويند:

تو مردي بزرگي و نامت بلند       در نام بر خويشتن در مبند

 كه گويند با زن در آميختي         ز آويخـتن نيز نگـريخـتي

 كي ننگ باشد ترا زين سخن     كه تا هست گيتي نگردد كهن

ليكن نظامي اسكندر خود را در لباس يك فرستاده به نزد نوشابه به شاه بردع «هروم» روانه مي كند گفتگوي اسكندر با پادشاه بردع «اسكندرنامه»ي نظامي و «شاهنامه»ي فردوسي بسيار نزديك است، منتها كاري را كه فردوسي در فرستادن اسكندر به اندلس «اسپانيا» و گفتگوي وي با پادشاه آنجا كرد. نظامي با تغييراتي كه در ماجراي بردع مطرح مي كند . جا دارد كه گفته هاي نوشابه نظامي را با گفته هاي پادشاه هروم در «شاهنامه» مقايسه كنيم:

تو آنگه كه بر من شدو دستياب   زنـي بيـوه را داده باشـي جواب

من ار بر تو چربم به هنگام كين     بـوم قــايم انـداز روي زمــين

درين هم نبردي چو روباه و گرگ      توسر كوچك آيي و من سر بزرگ

اما نتيجه كار يكي است و خصومت و پيكار به آشتي و دوستي مي كشد.


۱- نام سابق شهر بردع، بردعه، پرتو بوده است: فرهنگ فارسي محمد معين، اما در فرهنگ نوشته شده كه شهر بردع امروز ويران شده است ، در صورتي كه شهر آباد است خود و افراد مطلعي را مي شناسم كه بارها به بردع (بردعه) رفته و چند روزي در آنجا اقامت داشته اند.

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان ۱۳۸۷ساعت   توسط دكتر محمد رضا بيگدلي ضیغمی  | 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM