
هشترودی در سال 1286 در تبریز زاده شدپدرش روحانی وارسته و پرهیزکاری بود که چهارده سال در نجف اشرف به تحصیل مشغول بود. چون به تبریز بازگشت به سبب شهرتی که داشت، اعیان شهر، از جمله صولت السلطنه، هدایای هنگفت برای وی فرستادند. اوهمه را پس فرستاد وبه همه فهماند که در بند مال نیست و تاپایان عمرنیز متاع دنیا، اورا نتوانست بفریبد، درکنارستارخان مردانه جنگید و در دوره اول و دوم مجلس شورا به نمایندگی مردم تبریز انتخاب شد.به هنگام مرگ، دارایی اوبه قرار زیر بود:دویا سه دست رختخواب، یک پلاس و مقداری ظرفهای مسی مستعمل، همه اینها هم جهیزیه همسرش بود که از هشترود آورده بود.یعنی این مردپارسا پشیزی نیندوخته بود.
پدر سعی بسیار کرد که فرزندان، متکی به خود وارسته و دانش دوست بارآیند و هرچهارپسرش کم و بیش چنین شدند. محسن، چهل روزه بود که همراه خانواده به تهران آمد.تحصیلات ابتدایی را در مدارس سیروس و اقدسیه گذارند.از کلاس هفتم، زبان فرانسه را بدون معلم آموخت تا حدی که کتابهای فرانسوی را می خواند از کلاس هشتم به مدرسه دارالفنون رفت. چون سطح آموزش دارالفنون از مدارس دیگر بالاتر بود. ر همان اغاز ورود محسن آقا، معلم هندسه برای اینکه میزان معلومات وی را بسنجد، اورا به پای تخته سیاه خواند و قضیه ای از هندسه را از او پرسید، محسن آقا بی درنگ وبا کمال خونسردی قضیه را ثابت کرد. اما نه به آن صورت که درکتاب درسی آمده بود، بلکه از راه دیگری که خودش ابداع کرده بود. زبردستی او همه را شگفت زده کرد. همه به یکدیگر نگاه می کردند. دیگر شاگردان برجسته کلاس، درپیش او نمودی نداشتند. از آن پس نه تنها همدرسان، بلکه شاگردان کلاسهای بالاتر، هروقت مشکل و مسئله درسی داشتند به او رجوع می کردند. از هفده سالگی پابه پای تحصیل، شغل آموزگاری را نیز داشت. پس از دوره دبیرستان، مدتی به تحصیل پزشکی پرداخت اما آن را موافق ذوق خود نیافت.آن را رهاکرد و برای تحصیل مهندسی مکانیک به پاریس رفت. این رشته را نیز باذوق خودهمساز ندید. به تهران بازگشت ودر دارالمعلمین مرکزی(که بعد دانشسرای عالی و سپس تربیت معلم نام گرفت) در رشته ریاضی، به تحصیل پرداخت.بدین ترتیب، رشته دلخواه خود را یافت وآن را دنبال کرد. پس از دوره لیسانس، به فرانسه رفت و از دانشکده علوم پاریس،لیسانس و از دانشگاه سورین، مدرک دکترای دولتی(دررشته ریاضی) را گرفت. درسال 1315 در بیست و نه سالگی به ایران بازگشت وبا سمت دانشیاری در دانشکده علوم دانشسرای عالی به تدریس پرداخت. درسال 1320 استاد شد. مشاغل دیگری که پابه پای استادی داشت. در سال1321 رئیس فرهنگ تهران، درسال 1330 رئیس دانشگاه تبریز، ودر سال 1336، رئیس دانشگاه علوم تهران شد.
کسانی که تاثیر شایانی بر تربیت هشترودی داشتند به گفته خود او اینان بودند: در درجه اول، برادر بزرگترش، محمدضیاء هشترودی که دکتر هشترودی، بنیان تعلیم را از اومی دانست. محمدضیاء مردی خودساخته بود. تاکلاس یازده را در دارالفنون خواند و چونمعلومات او بیش از حد کلاس، و گاهی بیش ازسواد معلمان بود، مرتب برمعلمان خرده می گرفت.سرانجام اورا از مدرسه اخراج کردند. اودر شهرهای مختلف به معلمی پرداخت وتا پایان عمر، معلم بود. او فرانسه را بسیار خوب فراگرفته بود به طوری که فرانسویان تحصیلکرده را شگفت زده می کرد. زبان عربی را نیز خوب می دانست و مطبوعات عربی و ادبیات آن را مطالعه می کرد.ریاضیات را درحدعالی می دانست و این همه را پیش خود آموخته بود. به ادبیات فارسی عشق می ورزید وخط و ربط خوبی داشت. شبانه روزمطالعه می کرد و این عادات تا پایان عمر،یار او بود. می بینیم که خطوط اصلی سیمای فرهنگی دکتر محسن هشترودی نیز همین موارد بود. از برادر که بگذریم استادانی که بردکتر هشترودی تاثیر فراوان گذاشته اند. غلامحسین رهنما، عبدالعظیم قریب، دکتر سیاسی، و الی کارتان فرانسوی- بنیانگذار ریاضیات جدید- را می توان نام برد.
پروفسور هشترودی در همه عمر وارسته زیست، هیچ چیز مادی خاطر اورا مشغول نمی داشت، جزکتاب، به هنگام ازدواج، با اینکه استاددانشگاه بود ودر بانک نیز کار می کرد حتی پولی برای خرج معمول عروسی هم نداشت، همه را کتاب خریده بود و خوانده بود. راستی کی فرصت می کرد اینهمه کتاب را بخواند؟ روزی سه یا چهار ساعت می خوابید و بقیه را صرف مطالعه و کار و فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی می کرد.معمولاً یک کتاب چهارصد صفحه ای فارسی یا فرانسه را در یک شبانه روز می خواند.درهمه حوزه های فرهنگ انسانی مطالعه می کرد. حتی کمتر کسی هست که به اندازه او داستان پلیسی خوانده باشد. تمرکز حواس داشت و به هنگام مطالعه یا حل یک مسئله یا کارهای دیگر فکرش پریشان نبود.زیرا امور دیگر که دیگران را ازبام تا شام به دنبال خود می کشد، برای او ارزشی نداشت که اصلاً به فکرش راه یابد و تلاش اورا بیهوده سازد. از این رو واقعاً از وقت خود استفاده می کرد، نه ظاهراً چون مسئله ای به ذهن اوراه می یافت که باید حل شود. همه کارها را کنار می گذاشت و حتی خواب و خوراک را فراموش می کرد تا به نتیجه دلخواه دست یابد.بدین سان، گاهی چند وعده غذا نمی خورد. اگر به هنگام مطالعه یا پژوهش او را برای کار ضروری صدا می زدند، مانند کسی که از خواب سنگین پریده باشد چند لحظه به طرف صدا خیره می شد تا کم کم به خود آید. به هر کاری که مشغول می شد هرچند بی اهمیت بود تمام حواس خود را متوجه همان کار می کرد. حتی نگاه کردنش را به درو ودیوار با دقت و حواس جمع توام بود. وصف نگاه اورا از زبان یک تن از دوستانش بشنویم. او می گوید که یکی از دوستان فاضل که معمم است در منزل خود مجلس عقدی داشت. یک کارت دعوت به من داد ویک کارت هم برای دکتر هشترودی داد تا به او برسانم و اورابا خود ببرم. شب هنگام پیش دکتر هشترودی رفتم. فصل زمستان و یخبندان سخت بود. کارت را دادم و تقاضای آن شخص را بیان کردم و گفتم اگر به علت بدی هوا شما نمی آیید من می روم.واز جانب شما معذرت می خواهم، استاد گفت: نه من با شما می آیم. به زحمت به منزل آن شخص که در گذرقلی بود. رفتیم و نشستیم. مقابل دکتر هشترودی، قفسه کتاب به طرز زیبایی مرتب چیده شده بود و مقابل آن پرده نایلونی آویخته بودند که کتابها ازپشت پرده نمایان بود. استادهشترودی با صاحب منزل شوخی کرد و گفت آقا کلامهای خدا را چرا اینجا حبس کرده اید؟ صاحبخانه گفت: اتفاقاً خود را پای این کتابها حبس کرده ام. سپس صحبت از کتابی شد همه اهل مجلس وصاحبخانه مدعی شدند این کتاب کمیاب است و اینجا پیدا نمی شود. دکتر هشترودی همان طور که نشسته بود گفت کتابی که شما می خواهید، کتاب سوم از سمت راست قفسه است وبا انگشت آن را نشان داد. آوردند و دیدند راست می گوید.
دکتر هشترودی حافظه ای قوی داشت و هر چه را درآن جای می داد،برای همیشه محفوظ می ماند. اما روشن است که هرچیز بی اهمیتی را شایسته به خاطر سپردن نمی دانست. از همین جاست که دانشمندان را به فراموشکاری و همچنین بی نظمی متهم می کنند. مسائل روزمره زندگی که برای افراد عادی اهمیت بسیار دارد هوش و حواس آنان را می رباید، در ذهن دانشمندان جایی ندارد و جای خود رابه مسائل دیگری می سپارد.همین نظم و ترتیب را افراد عادی در حوزه هایی از زندگی برقرار می کنند و بزرگان در حوزه های دیگر.کسی که اوقات زیادی را در آشپزخانه می گذراند، نظم آشپزخانه برایش مهم است. هرشب ظرفها را مرتب درجای خود می گذارد و کمتر پیش می آید که این کار را فراموش کند، گویی نیمه شب بازرس، سرزده به آشپزخانه می آید. برای دکتر هشترودی هم در حوزه هایی که اهمیت داشت همین انضباط برقراربود، بلکه هزاران بار بیشتر. برای مثال به تدریس عشق می ورزیدو هیچ گاه دیده نمی شد که دیربه کلاس رود یا با سهل انگاری و بی نظمی برگزار کند. بلکه بسیار دیده شد که به جای دو ساعت، سه یاچهار ساعت یا بیشتر درس او ادامه داشت. به آموزگاران و دبیران، ارج می گذاشت و درمجامع آنان، بی هیچ استثنا و تاخیری حاضر می شد. باهمه مردم فروتن بود و هرگاه اهل فن اورا به جلسه ای دعوت می کردند با روی خوش می پذیرفت. در بعضی موارد دقت اوبه حدی بود که دیگران راشگفت زده می کرد. هر روز که به خانه می آمد، می دانست چه کسانی درآن روز به مهمانی آمده اند و رفته اند. معلوم نیست از روی چه قراین و آتاری این نکته را درمی یافت. یااگر همسرش دست به جیب او می برد و مثلاً دفترچه تلفن را از جیب او برمی داشت و دوباره سرجایش می گذاشت هرچه سعی می کرد آن را به همان وضع اول بگذارد بازهشترودی متوجه می شد.از سوی دیگر دربرخی از امورعادی زندگی چنان بی توجه و سهل انگار بود که به نظر افراد عادی نامعقول است ودلیل برآشفتگی و بی نظمی در زندگی تا مدتها خانه اش برق نداشت و برای او فرقی نمی کرد که خانه برق داشته باشد یا نداشته باشد. البته بقیه تسهیلات و تاسیسات خانه اورا می توان برهمین قیاس حدس زد. تازه اگربه امید او می نشستند از همان خانه نمور هم خبری نبود. پس این خانه از کجا فراهم آمد؟سالها پس از زناشویی ، حدود شش هزار تومان به چنگ پروفسور هشترودی می افتد. آن را به همسرش می دهد و می گوید چون به هنگام عروسی چیزی برایت نخریده ام وبه اصطلاح رونما نداده ام اکنون که گشایش دست داده است، انگشتری یا چیز دیگری برای خود تهیه کن. همسر فداکار،این پول را نگه می دارد و فرش و وسایل دیگر را می فروشد و آن خانه را می خرد. می توان تصور کرد که خانه ای را که با این پول مختصر خریده است، چه خانه ای بوده است. آیا فیلسوف و ریاضیدان نخبه ای که تابدین حدعقل معاش نداشته باشد،اصلاً برای اطرافیان قابل تحمل است؟ همسرش به این پرسش پاسخ می دهد: او می گوید بسته به اینکه این اطرافیان چگونه باشند و چه سلیقه ای داشته باشند، واکنش آنان متفاوت است. اگر سلیقه شان درهمان راستا باشد برای همنشینی و همصحبتی با اوچه رنجها برخود هموار خواهند کرد. ادب و دانشی که هشترودی کسب می کرد، نه تنها جان وی را تازه می کرد بلکه به اطرافیان اعم از زن و فرزند و دوست و همکار و شاگرد نیز گرمی می بخشید و پرتو آن دم به دم برتن آدمی احساس می شد. معلومات او درهمه گفتار و کردار او بازتاب داشت. چون لب به سخن می گشود، چنان لطافت و ظرافتی از آن می تراوید که آدمی را به سوی خود می کشاند،مهری که به انسانها داشت آدمی را شیفته او می ساخت. اودر اواخر عمر، دریک سخنرانی یادآورشد که اگرقرار است سررشته دانش و فن در دست زورمندانی باشد که آن را برعلیه انسانها به کارگیرند، چه بهتر که تمدنی درکار نباشد وبرهمان حالت انسانهای اولیه زندگی کنیم. دانشمند نیز هنگامی به کام دل زندگی می کند که استقلال داشته باشد. این احساس هشترودی، همانند احساسی است که همکارآلمانی او آلبرت انیشتن درپایان عمر داشت. انیشتن در پاسخ به سئوالی به مجله ربپورتر نوشت: ای کاش لوله کش یا دستفروش بودم وبا استقلال زندگی می کردم.
هشترودی بس نازکدل و حساس بود و هرجا نشانی از ستم می یافت، برمی آشفت وبی درنگ واکنش نشان می داد. هرگاه درکوچه و خیابان می دیدکه مادری، کودک خود را تنبیه می کند، بانگ و فریاد بر می آورد که چرا چنین می کنی.یک بار در کلاس درس، درگرماگرم تدریس، نگاهش به کفش دانشجویی افتاد که کف نداشت. نتوانست به درس دادن ادامه دهد وکلاس راترک کرد و گفت: بعد آن دانشجورا خواست و چون از تهیدستی بی حد او خبردار شد از حقوق خود برای او مستمری درنظرگرفت. اصولاً به جوانان و دانشجویان عنایت خاصی داشت و فردای میهن را درچهره آنان می دید. می گفت اگر سنت جاری اجازه می داد آرزو می کردم جسد من در دانشگاه دفن شود تا بازخاک نشین قدم جوانان باشم.
پروفسور هشترودی براین باور بود که زیستن جدال با مرگ است.ولی سرانجام در روز سیزدهم شهریورسال هزار وسیصد و پنجاه و پنج، این جدال پایان یافت و هشترودی جان باخت.ازلحاظ مادی، چیزی باقی نگذاشت. جز مقداری بدهی خانه، که زن و فرزندان او بعدها کارکردند و پرداختند. اما از لحاظ فرهنگی، شاگردان بسیار به جای گذاشت که عمیقاً از او تاثیر پذیرفتند و راه اورا درپیش گرفتند. جزاین مقاله های بسیارو کتاب و اشعار چندی از او به جای مانده است.
معروفترین کتابهای او اینهاست:
1- نظریه اعداد
2- سایه ها
3- دانش و هنر
4- تمرینهای ریاضیات مقدماتی
5- سیر اندیشه بشر و...
هشترودی از میان ما رفت، درحالی که در سراسر عمر، این فرصت وامکان را نیافت تا استعداد توانایی بالقوه خویش را کاملاً تجلی دهد و خود را به جهانیان بشناساند.
پروفسور هشترودی وصیتنامه ای به شیوه مرسوم برجای نگذاشت اما وصیتی داشت که سرتاسر عمر، درراه آن تلاش کرد وبه نتیجه هم نرسید.او برای این کار به وزارتخانه ها و سازمانها و دانشگاهها نامه نوشت و مراجعه کرد. می گفت باید درایران پژوهشگاه بزرگی برپاشود و امکانات پژوهشی درآن جمع آید. جوانان علاقه مند و مستعد در شهرها و روستاها بی هیچ تبعیضی شناسایی شوند واین امکانات را در اختیار آنان بگذارند تا استعدادها به موقع شکوفا شود و پژمرده نگردد. برسرهرکوچه باید کتابخانه ای باشد و فراخور محل، کتابهای مقدماتی همه علوم و هنرها را درآن گرد آورند. جوانان را باید به کتابخانه و مراکز فرهنگی کشاند.درصورتی که تبلیغات و رسانه های گروهی دراین باب، قدمی بر نمی داشت و برعکس، آنان را به بیراهه می کشاند. هشترودی می گفت تنها از این راه است که دانشمندان و هنرمندان بسیاری از جامعه سربر می آورند و ایران جایگاه شایسته دیرین خود رادردنیای علم به دست خواهد آورد.